تبليغاتX
مطلوب
مطلوب
غمنامه ها و هذيان ها

 

دلم تنها و بی کس چون قناری ست

چو گل در خاک گلدانی غریبه

درون پوسیده و ظاهر بهاریست

شکستم سوختم طاقت سر امد

نگو با من دوایت بردباری است

 که را گویم در این غربت خدایا

مرا در سینه زخمی سخت کاری ست

درون قاب کوچک زده ماندن

نشان از لحظه های بیقراریست

نمی دانم چرا غم اشنایم

 همیشه شادی از قلبم فراریست

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط ليـــــلا

 

شايد آنقدر بزرگ بودي كه در كنار من نگنجي

شايد آنقدر خوب بودي كه در دل كوچكم نگنجي

رفته اي فارغ از سرنوشت من

مرا كه به تو پيوند نداده بودند

سرنوشت مرا كه به سرنوشتت گره نزده بودند

يك دوست داشتن ساده بود

و شايد عشقي ساده تر

رفتي و هيچ حرمت اشكهايم را نگه نداشتي

رفتي و تمام باور هاي مرا به دور انداختي

چه كسي مي گفت عاشق از معشوق سير نمي شود ؟

چه كسي مي گفت رويا ها به حقيقت نمي پيوندد ؟

چه كسي مي گفت ؟

چه كسي باور داشت ؟

اين روزها كه هيچ كسي را باور نمي كنم

اين روزها كه همه بيشتر شبيه بازيگرهاي ناشي و تازه كارند

وقتي كه دلم بهانه تو را مي گيرد

وقتي كه خوب فكر مي كنم

به حقيقت تلخ نخواستن تو نيز مي رسم

و نمي داني كه شب تا صبح زار زدن

چه به روز و شبم آورده است ...

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط ليـــــلا
...


 

بی تو دلتنگی به چشمانم سماجت می كند
وای دل چون كود كی بی تو لجاجت می كند

اشتیاق دیدن تو میل خاموشی نكرد
هیچوقت عشقت بدل فكر فراموشی نكرد

عشق من با تو به میزان تقد س می رسد
بی حضورت دل به سر حد تعرض می رسد

دوستت دارم برای من كلام تازه نیست
حد عشقت را برایم هیچ چیز اندازه نیست

در غیاب تو غریبانه فراغت می كشم
بر گذشت لحظه ها طرحی ز طاقت می كشم

چشمهایم را نگاه تو ضمانت می كند
گرمی دست مرادستت حمایت می كند

با تنفس در هوای تو هنوزم قانعم
ابتلای سینه را اینگونه از غم مانعم

چشمهای مهربان تو فراموشم نشد
هیچكس جز یاد تو بی تو هم آغوشم نشد

من تو را با التهاب سینه ام فهمیده ام
ساده گویم خویش را با بودنت سنجیده ام




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط ليـــــلا

 
 
چه غريب ماندي اي دل نه غمي نه غمگساري
نــه بــه انـتـظـــار يــاري ، نــه ز يـــار انـتــظــاري

غــم اگــر بــه کــوه گـويــم بــگـريــزد و بــريــزد
کــه دگــر بــديـن گــرانـي نـتـوان کشيــد بــاري

سحرم کشيده خنجر که چرا شبت نکشته‌ست
تــو بـکــش که تا نيفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاري

نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم
منـم آن درخـت پيـري که نـداشـت بـرگ و بـاري



نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام خرداد 1388 توسط ليـــــلا

 

مهربانم

خوب مي داني كه تنهايت نگذاشته ام

خوب مي داني كه دلم را با تمام عشق و مهرباني هايش

به همراه تو از تنم جدا ساختم

همانگونه كه به تو تقديمش كرده بودم

عزيزترينم

جاي تو

و جاي دلم خاليست

و دستهايم هنوز هم در عطش دستهايت تب مي كنند

هنوز هم همسايه مان از پشت ديوار سرك مي كشد

و هنوز هم باغ هاي كوچه باغ هاي خاطرات سبز است

صداي تو

آه ....

چون ترنم خوش چشمه ساران

كه تمام تشنگي روحي مرا مي گرفت

و در خود حل مي كرد

و اينك

من مانده ام

با خاطراتي از تو

با قلبي كه به همراه توست

با آرزويت

و

 

با نبودت

 

اما به خداي آسمانها قسم كه تا زنده ام

براي خوشبختي و سلامتي تو دعا خواهم كرد

 

 

 

كاش مي دانستي كه تا چه اندازه دلتنگ توام اي تك ستاره من

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم خرداد 1388 توسط ليـــــلا
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

**